آقا سانسورچی! عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری! ما از پای نخواهیم نشست
‏نمایش پست‌ها با برچسب سبزنوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سبزنوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

درگذشت رهبر معنوی جنبش سبز تسلیت باد


وز شمار"شرف"، هزاران بيش!

شب گذشته آيت الله منتظري عزيز درگذشت. گويا بايد "يتيم" و "بر پاهاي خودمان" به صبح آزادي برسيم. بدون همراهي او كه پدر معنوي همه ما بود. مردي كه چتر حمايت هايش، دلجويي هايش، بزرگي هايش آنقدر بزرگ بود كه"همه" را زير خود جاي داده بود. شايد اگر در جايي غير از ايران بود، مي شد باور داشت كه بيماري و كهولت سن موجب مرگ ايشان شده است. اما منتظري در حصري خانگي درگذشت و مسئول مرگ او، رژيمي است كه 20 سال زنداني اش كرد.رژيمي كه دستش به خون آلوده است.
زنداني بيست ساله كه هرگز اجازه نيافت از حصارهايش عبور كند، به مراقبتهاي بهتر پزشكي دسترسي يابد و تن شريف خود را براي داوا در اختيار پزشكان حاذق قرار دهد. او اما چنان بزرگ بود كه حصارها را تحقير كرد و به مدد رسانه جهاني اينترنت، وارد خانه قلب تك تك مردم و جهانيان شد و به دقيق ترين كلمه "عاقبتي به خير" يافت.

درگذشت اين عالم نستوه، خستگي ناپذير و بزرگوار را به بازماندگان ميليوني ايشان تسليت مي گويم. او رفت اما يادگاري گرانبهايي بنام آزادي خواهي و پشت پا زدن به قدرت را براي ما بر جاي نهاد. براستي سواگواري براي او، تقدير از فضيلتي بنام آزادي خواهي است.

پس اي پرچمهاي سياه افراشته باشيد براي اين سوگ.

و اي پرچمهاي سبز، برافراشته شويد براي اميد.

غمي كه با اميد همراه باشد، سوگ سازنده و غم رهايي بخشي خواهد بود. آن پدر تا آستانه آزادي با ما بود، راهش را ادامه خواهيم داد...
بابک داد






دوستان عزیز، برای قرار دادن لوگوی آیت‌الله منتظری از کد زیر استفاده کنید




<FONT color=#000000><SPAN style="position:absolute; left:0px; top:0px;">
<a target=_blank href="http://sabz-shahi3.blogspot.com/" _wpro_href="http://sabz-shahi3.blogspot.com/"><img border=0 src="http://www.fileden.com/files/2007/11/19/1593450/amontazeri.gif " _wpro_src="http://www.fileden.com/files/2007/11/19/1593450/amontazeri.gif " alt="r"></a></SPAN>

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

محرم سبز




محرم فرا میرسد و ملت ایران داغدار است؛ ملت ایران سوگوار است، اما ناامید نیست

امروز کوچه و خیابان و زندان و دانشگاه، غرق به خون مظلومان است. اما بارقه ای سبز در افق، به انتظار نشسته است؛ افقی که اگر فقط یک گام برداریم، پیش پای ما خواهد بود

سالهاست که دیکتاتور، با پول بیت المال، ذوب شدگان دست آموز خود را به جان ملت انداخته است. سالهاست که در خلوت سیاه شب، خون بیگناهان را بر زمین ریخته اند. اما امروز در خیابان آدم میکشند و آدمکشی خود را نمایشنامه میکنند و میگویند که اینها همه اغماض بود و از این به بعد بیشتر می کشیم!ا

فقط 6 ماه، با هم ایستادیم و نترسیدیم و دیکتاتور را چنان خوار کردیم که امروز خود را در پشت یک عکس پاره شده پنهان کرده است. کودتاچیان ترسیده اند و برای پنهان کردن ترس خود، میخواهند مردم را بترسانند. بزدلان مدعی مدیریت جهان، اکنون به آخر خط رسیده اند و تنها راه بقای خود را در خودزنی و نمایشهای مبتذل خیابانی میبینند. آری، ما ثابت کردیم که این بساط ظلم برچیدنی است. این استبداد حقیر، بی شک رفتنی است و ما تا آخر ایستاده ایم

فرصت کوتاه است. نباید به کودتاچیان مهلت دهیم که کشورمان را با تحریم و جنگ نابود کنند. نباید در خانه نشست و گفت استبداد رفتنی است؛ آری چنین است، اما سرنوشت ما، سکوت در برابر ظلم نیست! پس از این همه تحقیر، اکنون در پیشگاه وجدان خود موظفیم که بساط استبداد را به دست خود بر چینیم و این ننگ را از دامن کشور پاک کنیم

محرم، فرصتی است بزرگ برای بریدگان از ملت که همچون حر بن یزید ریاحی، کلاهخود از سر بردارند و به آغوش ملت بازگردند. در دهه سبز محرم، همه به خیابان می آییم تا نشان دهیم چرا قرنهاست که حق طلبی و ظلم ستیزی حسین (ع) را گرامی میداریم

در دهه سبز محرم، به نام مقدس انسان، به خیابان می آییم تا رای مان، کشور مان و حیثیت مان را پس بگیریم. به خیابان می آییم تا در گوش سنگین دیکتاتور فریاد بزنیم که ما صغیر نیستیم، بلکه انسانهایی رشید هستیم، آزاد هستیم، آزاده هستیم و زندگی ما از آن ماست و آن را هر طور که بخواهیم رقم میزنیم! به خیابان می آییم که امپراتوری ترس و دروغ و تحقیر را برای همیشه ویران کنیم

روزهای تاسوعا و عاشورای امسال، ایران یکپارچه فریاد نفی ظلم و استبداد خواهد بود
برگرفته از صفحه فیس‌بوک میرحسین موسوی

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

من آزادی گیرم میاد، ‌تو چی؟

چند روز پیش توی یکی از پست‌های قبلی کامنتی با این مضمون داشتم:
"من طرف داره حق هستم ولي فكر ميكنم اگه آقاي احمدي نژاد حق نباشه شما هم نيستيد داريد اشتباهاتونو به مردم تحميل ميكنيد تا خودتون سود ببريد مردم هم ساده و شما ميخواهيد.......
كه يه روز ميفهميد اشتباه كرديد كه اون موقع فايده نداره شايدم همين الان ميدونيد اشتباه ميكنيد اما مثل بت پرستان به فكر منافع خودتون هستيد.
مرگ بر كسي كه بد اين مملكتو ميخواد.
دروود بر كسي كه دوست دار مردم و مملكتش هست و براي پيشرفتش سختي ميكشه.
به اميد درست شدن تمام مشكلات . يا علي
"

می‌خواستم پای همون کامنت جواب رو بنویسم. اما منصرف شدم و اینجا می‌نویسم. چون این ممکنه دغدغه‌ی فکری خیلی از افراد دیگری از این دست باشه، برای این که زحمت کامنت گذاشتن رو به اونها ندم، همین جا یک بار جواب رو می‌نویسم تا روشن بشن:
دست و دلم به این نمیره که دوست خطابت کنم، با این حال، دوست عزیز! گفتی که اشتباه می‌کنم و مردم رو هم تو اشتباه خودم غرق می‌کنم، تا به منافع خودم دست پیدا کنم! اما باید بگم که من خودم یکی از همین مردم هستم، بر خلاف آنچه که به ذهن شما خورانده شده، من خارجی نیستم و از بیگانه خط نمی‌گیرم. من رو با بیگانگان چه کار؟! من درد مردم رو با گوشت و پوست خودم حس می‌کنم، من خفقان و یاس رو از نزدیک توی چشمای مردم می‌بینم. حالا بگو تو در کجای این مردم جای داری که اینها رو نمی‌بینی؟
یه نگاهی به نظرسنجی بالا بنداز، متوجه می‌شی که مردم چی می‌خوان. من هیچ دستکاری توی آرا نکردم، تو هم می‌تونستی یکی از رأی دهندگان باشی، و احتمالا توی اون چند 10 درصد هستی! این‌جا برخلاف جامعه واقعی که توش زندگی می‌کنیم، دموکراسی برقراره، تو رأیت رو دادی، حرفت رو هم زدی، من هم جواب می‌دم، باز هم اگر به قلم اعتقاد داری می‌تونی حرف بزنی. اینجا لازم نیست کسی خفقان بگیره. پس حتما متوجه شدی که حق کدومه! تقلب؟ یا تلاش برای دموکراسی؟
می‌دونم از چی تعجب می‌کنی، از این که در قبال این همه وقت و زحمتی که اینجا صرف می‌کنم، چی گیرم میاد! یا شاید هم فکر کنی که بیکار هستم و از سر بیکاری و برای سرگرمی وقتم رو می‌ذارم. نه، اتفاقا مشغله کاری زیادی هم دارم، اما از همون فرصتی که برای استراحتم باقی می‌مونه استفاده می‌کنم و تا جایی که می‌تونم در این مسیر وقت می‌ذارم، تو این شهر کوچک با تمام سختی‌ها و خفقانی که درش حاکم هست، من از وقت و انرژی‌ام می‌ذارم تا شاید کمکی هر چند کوچک به پیشبرد اهداف مردم و گسترش امید در بین اونها کرده باشم. می‌دونم که این کار توی شهرهای کوچک خیلی مشکله و ممکنه خیلی کند پیش بره، اما من تلاش خودم رو انجام می‌دم، شاید بعضی وقتا امیدم کم‌تر شده باشه، اما هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که کارم اشتباهه، برعکس هر چه پیش‌تر می‌رم با دیدن تلاش و خستگی ناپذیری مردم بیش‌تر امیدوار می‌شم و قدم‌هام استوارتر می‌شه. اگر هم بخوام دست بکشم، نمی‌تونم، چون نقش خون روی صورت ندا هیچ وقت از ذهنم پاک نمی‌شه.
حتما پیش خودت می‌پرسی چی گیرم میاد، راستشو بخوای هیچی. می‌گم هیچی، چون احتمالا آزادی از نظر تو چیزی نیست. اما من آزادی گیرم میاد. حتما تو ذهنت می‌گی: آزادی؟! چه واژه غریبی!... من تعجبی نمی‌کنم، کسی که آزاده نیست، با آزادی هم میونه خوبی نداره. آدم‌هایی که تمام عمرشون عادت کردن شرف، آزادگی، و انسانیتشون رو با پول معامله کنن، باید هم آزادی براشون غریب باشه.. اما برای من خیلی بامفهومه، خیلی باارزشه، اون‌قدر باارزش که حتی اگر جانم رو هم در راه آزادی مردم سرزمینم بدم، باکی ندارم. می‌دونم که ممکنه قبل از این که بهش برسم، در راهش قربانی بشم، اما باز هم ادامه می‌دم. راستی تو هم لااقل یک بار امتحان کن، همه چی با پول معامله نمی‌شه،‌ چرا تو یکی از کسانی نباشی که برای آزادی تلاش می‌کنند؟ قبل از هر چیز آزاده شو، بعد قدمت روی چشم.

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

من هم در تظاهرات 13 آبان شرکت می‌کنم، نمره انضباطم را کم کنید!

یادمه وقتی مدرسه می‌رفتیم، روزهایی مثل 13 آبان مجبورمون می‌کردن که در تظاهرات شرکت کنیم و آخرش هم حضور-غیاب می‌کردن و تهدید می‌کردن که اگه کسی میان راه از جمعیت جدا شه و بره، از نمره انضباطش کم می‌کنن. یادمه از هر فرصتی استفاده می‌کردیم که بتونیم توی شلوغی و دور از چشم ناظم و بقیه، بریم خونه. شاید واسه این بود که نمی‌دونستیم به چه دلیل باید در تظاهرات شرکت کنیم، و هیچ‌وقت هم جواب سؤالمون رو نگرفتیم؛ چون این سؤالی بود که هیچ کس، مخصوصا توی اون دوران، جرأت پرسیدنش رو نداشت.
کسی فکرشو نمی‌کرد روزی برسه که ما، همون دانش‌آموزهایی که دیروز از شرکت در تظاهرات فرار می‌کردیم، امروز هم‌کلاسی‌هامون رو برای حضور در تظاهرات 13 آبان تشویق کنیم. حالا، بعد از گذشت سال‌ها، این‌بار به میل خودمون، و نه به اجبار، در تظاهرات 13 آبان شرکت می‌کنیم. نه حضور و غیابی در کاره، نه نمره انضباطی، و نه تهدید و اجباری. حالا می‌دونیم که چرا شرکت می‌کنیم و هدفمون چیه. چون ما خیلی وقته که جواب سؤالمون رو گرفتیم. سؤالی که تو ذهن همه ما بود،... اون روز، همه ما به یک باره انگشت‌هامون رو بالا بردیم و پرسیدیم،... اما فکرش‌رو نمی‌کردیم که هم‌کلاسی‌های شجاعمون، نداها و سهراب‌ها، که ردیف اول نشسته بودند، کشته بشن. فکر می‌کردیم نهایتا نمره انضباطشون کم شه... اما نشد!
ندای عزیز! شاید تعجب کنی، اما زمونه برعکس شده، دیگه مثل قدیما برای حضور در تظاهرات مجبورمون که نمی‌کنند هیچ، اگر چاره داشته باشند، می‌گن این‌دفعه اگه شرکت کنید از نمره انضباطتون کم می‌کنیم. حالا ما می‌خواهیم شرکت کنیم اما اون‌ها نمی‌ذارن. جالبه نه؟
ما در تظاهرات شرکت می‌کنیم، اما این بار سؤال دیگه‌ای داریم؛ می‌خواهیم بهشون بگیم: از نمره انضباطمون کم کنید، اصلا بهمون صفر بدید، اما به ما جواب بدید که چرا هم‌کلاسی‌هایمان را کشتید؟

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

گیرم که فیلتر می‌کنید، با گوگل‌ریدر چه می‌کنید؟!


در راستای آزادی بی حد و حصری که شاهدش هستیم، چندوقتی است که برای ورود به این صفحه با جمله‌ی دوست داشتنی زیر مواجه می‌شویم: "خس و خاشاک گرامی! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی‌باشد"
درسته! بلاخره دیکتاتور آن قدر پایش را روی گلویمان نگه داشت که فیلتر شدیم رفت. راستش از همان موقعی که به دیکتاتور یادآوری می‌کردم که پایش را بردارد می‌دانستم که نتیجه‌ای که ندارد هیچ، بلکه پایش را بیش‌تر هم فشار می‌دهد. نه تنها ما، بلکه بسیاری از وبلاگ‌های سبز شهرستان‌های دیگر هم مشمول این لطف شده‌اند.
اما ملالی نیست. هر مشکلی راه حلی دارد: از همه‌ی خوانندگان گرامی خواهشمندم که اگر حساب کاربری گوگل ندارند همین حالا یکی ایجاد کنند، و سپس آدرس فید سایت (وبلاگ) فیلترشده را در گوگل‌ریدر خود ثبت کنند تا از آخرین مطالب و پست‌های نوشته شده آن باخبر شوند.
این روزها فیلترینگ را گریزی نیست و متأسفانه بازی فیلتر پشت فیلتر همچنان ادامه دارد. معلوم نیست آیا کار به فیلتر کردن گوگل هم خواهد کشید یا نه. ولی فیلتر کردن گوگل یعنی فاجعه، یعنی پذیرش یک شکست بزرگ! به هر حال دست کم تا آن زمان می‌توانیم از این راهکار استفاده کنیم.
دل قوی دار، سحر نزدیک است...
سبز و پیروز باشید

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

دیکتاتور! پایت را از روی گلویم بردار!

گویا آخرین راهکاری هم که قرار بود به کار بگیریم میسر نشد، قرار شد اگر جو سرکوب طوری بود که نتوانستیم کاری کنیم فقط انگشتهامون رو V کنیم و در سکوت کامل راه بریم. اما گویا خفقان و سرکوب به حدی بوده که حتی این امکان رو هم از ما دریغ کردند و ما به راهکار آخر روی آوردیم: ایستادن پای دیوارها و حاشیه پیاده‌رو و نظاره کردن آزادی مطلق همه مردان(!) رئیس جمهور(!؟) این که چگونه آزادی را مطلقاً از آن خودشان کرده‌اند. دیروز فهمیدیم که آزادی مطلقی که احمدی نژاد از آن حرف می‌زند چیست. یعنی این که حتی از این که در دلمان هم فکری کنیم بیم داشته باشیم، از این همه چشمی که به دهان و حتی مغزمان دوخته شده است، از این همه نگاه‌های مشکوکی که در کمین کلمه‌ای که می‌خواهد از دهانمان خارج می‌شود نشسته‌اند تا آن را در همان گلو خفه کنند بیم داشته باشیم. دیروز ما آزادی مطلق را در نگاه‌های سبزی که حتی از نگاه کردن به هم هراس داشتند دیدیم. ما به انکار یکدیگر و حتی خودمان برخاستیم. ما در پای دیوارها پناه گرفتیم و فریادهایمان را در گلویمان نگه داشتیم و به خانه‌هامان بازگرداندیم و آن‌ها را جایی در پستوی خانه‌مان پنهان کردیم. آری! ما از این گونه آزادیم. اما این‌بار یأس آن‌چنان توانا نیست که پا بر سر امید بتوان نهاد. وجدانمان راحت است چرا که برای هدفمان برخاستیم. ما در انعکاس سبزمان در نگاه‌هایشان خشم را دیدیم.
و اما هموطن عزیز، به شما افتخار می‌کنیم که بار دیگر دلاورانه و با حضور سبز خود تاریخ را نوشتید. فقط می‌خواهیم بدانید که ما هم با شما هستیم. ما هم دیروز با شما بودیم. در این شهر که گرد خفقان و سرکوب بر در و دیوارهایش پاشیده‌اند، ما هم فریادی در دلمان داشتیم که هیچ‌وقت از گلویمان خارج نشد. می‌خواهیم بدانید که ما به جای خالیمان در کنار شما با حسرت می‌نگریم. فریادهامان هم‌چنان در گلو مانده است، چند روزی است که گلویمان درد می‌کند. نمی‌دانیم این فریادها تا به کی در گلو دوام خواهند آورند. می‌خواهم فریاد بزنم:
دیکتاتور! پایت را از روی گلویم بردار!